ای خمینی پرچمی را که تو بر افراشتی هرگز بر زمین نخواهیم گذاشت

بسیاری از بد بختیهای جامعه ی امروز ما به این دلیل است که مردم بر این مقید نیستند که هرحکم و سخنی را از بزرگی می شنوند متکی به یک مدرک قطعی است . در واقع تمام این بی قیدی ها نیز از همین رهگذر بوسیله ی افراد بی منطق نفوذ کرده و قسمت مهمی از انحرافات عقیدتی بخاطر همین بی منطقی هاست .

متاسفانه بعضی ها بجای شاگردی در مکتب انسان ساز معمار انقلاب حضرت امام خمینی رحمت اله علیه ژست معلمی را در برابر این مرد بزرگ تاریخ به خود می گیرند . یعنی به جای استفاده از احکام و تعالیم ایشان سعی می کنند افکار خود را بر رهنمودهای امام تحمیل کنند و پیش داوریهایی که مولود محیط و سلیقه شخصی شان است عرضه کنند .

خداوندا این افتخار بزرگ شاگردی را تا پایان عمر از ما مگیرتا بتوانیم دسته گلی را که از باغی خرم می چینیم هم نشانه ای از باغ را با خود داشته باشد و هم باغ را ...

       هو الحق

دل نوشته ای رو که می خونید بنا به خواست مدیریت محترم وبلاگ شلمچه قرار گرفته است . انشاالله بهانه ای باشد برای بیداری وجدانها  و غیرتهای خفته در خواب . پاسداشت خون پاک شهدا سخت نیست فقط کمی غیرت میخواهد همون غیرت دینی که متاسفانه گاهی به دست فراموشی سپرده می شه . امروز اول خرداد ۸۷ باتفاق بچه های پایگاه بسیج قوه قضاییه رفتیم میدان تیر . اردو گاه آموزشی قدس پادگان شهید محمد حسین انارکی . وقتی وارد اردوگاه شدیم بااینکه حضور و فعالیتهای این چنینی برای اولین بار نبود اما احساسی به من می گفت مکانی که پا گذاشتی مقدس است . چرا ؟ چون آنجا جای پای بهترین جوانان وطن بود . خیلی از شهدا از آن پادگان اعزام شده بودند به همین دلیل حضورم همراه با احساس مسئولیت در قبال خون پاک عزیزان زنده ی تاریخ بود . نوای مداحی دلم شده دیوانه حسین ابی عبدالله با صدای مداح بزرگوار اهل بیت علیهم السلام حاج عبد الرضا هلالی در فضای پادگان طنین انداز بود و روحنوازی دیگر ...

اما دیگر زمان شمس تو   ای مولوی دیگر گذشته است . این آب یا نه بلکه خون از سر گذشته است .  گر شمس تو با پای دل بر آب می رفت  در فاو شمس من ته مرداب می رفت گر عشق شمست را به میدان یکه می کرد  میدان مین شمس مرا صد تکه می کرد  شمست طبیب حاذق دلها اگر بود  در حاج عمران شمس من امداد گر بود .  وقتی گمان بردی که شمست در بهشت است  در جبهه شمس من وصیت می نوشته است .

خواهرم . برادرم میخوام بگم : دلدادگان چون ساغر از دلبر گرفتند از غیر دلبر دامن دل بر گرفتند . دادند جان تا در بر جانانه رفتند دادند دل جا در بر دل پر گرفتند .

شهدا از بستر دنیای فانی برخاستند حالا کجا هستند ببینند چه جور تو خیابونها روی خون پاک و مطهرشان راه می روند ؟

خواهرم . برادرم شهدا سرمست از عشق خدا از سر گذشتند . میدونی یعنی چی ؟ اگر میدونستی با این شکل ظاهر به خیابان نمی آمدی . شهدا سرمشق از آن کشته ی بی سر گرفتند اما جوانان امروز از که واز چه سرمشق می گیرند ؟ شهدا ناخوانده علم آموزگار عشق گشتند . نارفته مکتب درس بی دفتر گرفتند . اما من و تو .....

دیگر نگوییم هیچ فقط بگوییم شهدا شرمنده ایم بخدا شرمنده ایم . اما آیا فقط این جمله کافی است ؟

دست بیعت به شهید و آرمانش ندادیم  اون چیزی که اونا خواستن ما هرگز نشدیم اما بعد جبهه ها ما از خدا جدا شدیم  لباس خاکی فراموش شد و بی وفا شدیم اینجا کم کم خاطراتو از تو ذهنها می برن  دیگه حرفی از شهید تو مجلسا نمی زنن  اونجا سربند اباالفضل به همه توون می داد بسیجی با لب تشنه لب دریا جون می داد  رد پای شهدا تو زندگیها گم شده  شیوه ی عصر جهالت شیوه ی مردم شده چطوری روز قیامت آقا رو صدا کنیم   تو چشمای مادرش زهرا (س) چطور نگاه کنیم